![]() |
![]() |
|
|
آدرس جدید ما:
http://dearmahak.persianblog.ir/ منتظرتون هستيم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 8:43 توسط ماهک |
|
|
چند روز پيش با ماهك رفته بوديم خونه يكي از دوستان. اونها بچه ندارن . ماهك هم حسابي محاسن بچه داري رو نشونشون داد. اول از همه رفت سراغ ميز وسط مبل و مجبور شدند همه وسايل روي ميز رو جمع كنند. بعد هم با دستهاش اينقدر زد روي ميز كه كلي جاي دست موند روي شيشه ميز.
واسه ماهك عروسك آوردند تا خانم خانمها سرگرم بشه.ولي انگار با سايزش مشكل داشت. با نگاهش ميگفت مامان اين هاپو خيلي بزرگه چه جوري بكنمش تو دهنم.
اينم يكم هاپو سواري!
اينجا بي خيال هاپو شد و مشغول خوردن طبل خودش شد.
بعد از اينكه شام ماهك رو بهش دادم واسه دخترم ماست كنگر آوردن با يه قاشق بزرگ. اينقدر استقبال كرد و خوشش اومد كه اگه يه كم بين اين قاشق تا قاشق بعدي تاخير مي افتاد دعوامون ميكرد.
قربونت برم كه عين جوجه ها دهنت بازه و منتظري. ![]() اينم يه نگاه دلبرانه به مامان يعني دعوام نكني !!!
خلاصه فكر كنم اون بيچاره ها بعد از رفتن ما كلي وسيله رو به جاي اولش برگردوندند وكلي تميز كاري كردند كه همينجا ازشون عذر ميخواهيم و از مهمون نوازيشون ممنونيم.ان شااله وقتي ني ني دار شدن جبران كنيم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:28 توسط ماهک |
|
|
سلام دوستهای عزیز
مژده بدین مژده.بالاخره انتظار به سر رسید و با کلی دنگ و فنگ مرواریدهای جوجه مامان در اومدند. دقیقا روز هشتم اردیبهشت وقتی داشت واسمون آواز میخوند متوجه شدم که لثه اش یه شکاف کوچولو پیدا کرده.دست زدم. دیدم بله.از خوشحالی بال در اوردم.اینقدر چلوندمش تا دلم خنک شد. آخه طفلکی این هفته آخر خیلی اذیت شد .کلی تب و شب نخوابی وکلافگی و.... حتی بعد از دو روز تب بدنش یه چیزای قرمزی ریخت بیرون که مشکوک به سرخک بود .ولی پزشک اطفال که دیدش گفت نه ،سرخک نیست و خیالمون راحت شد. جوجه کوچولو در تمام این مدت با صبوری این حال و اوضاع رو تحمل میکرد و کلی قیافه اش مظلوم شده بود.الهی قربون این صبوریت برم که به مامانت برده. از روی ماهک جونم شرمنده ام که اینقدر دیر به دیر وبلاگش رو آپ میکنم.مخصوصا این بارکه این اتفاق مهم پیش اومده. البته نا گفته نماند که عکس گرفتن از این وروجک شیطون بلا خیلی سخته.اینقدر تکون میخوره که اکثر عکسها تار میشه. هر چقدر با سیستم های دوربین ور رفتم نتونستم اون حالتی که از چیزای در حال حرکت عکس واضح میگیره رو فعال کنم.دوربینم سونی هست.اگه میتونید لطفا راهنماییم کنید. اما عکسهای اردیبهشت ماهک طلا همونطور که در عکس مشاهده میکنید دخترم به مطالعه علاقه عجیبی داره .یکجوری این کتابهاشو میخونه که انگار امتحان داره(مثل باباش!)البته خوردن تنقلات هنگام مطالعه رو هم دوست داره. حتی اگه پوست خیار باشه.
یادم رفته که بهتون بگم یه مدتیه تا به ماهک میگیم موش بشو.موش میشه.ببینید موش موشک من چه شیرین کاریها بلده!
اینم یه موش عصبانی!
این موش کوچولو تازگیها به پسونک خیلی علاقه پیدا کرده. و فکر کنم حالا که بزرگ شده داره پسونکی میشه.
اینجا پسونک رو ازش گرفتم.ببینید چه ها که نمیکنه.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پسونک رو بهش پس دادم که هیچ!یه معذرت هم ازش خواستم.فرزند سالاریه دیگه.!!!!
وای ببینید پشت سر باباش چه گریه ای میکنه.خاله ندا (مامان ارمغان)معتقده که این اخلاق آرومش هم به مامانش برده!
ماهک میگی؟بگو مغز متفکر.از حالا علاقه زیادی به شطرنج و تخته داره.برای همین میشینه رو جعبه شطرنج.بعد شکمش رو تکون میده.میگه:اه(با کسره)! یعنی هلم بده.عمو کیوان بیچاره یه بار یکساعت داشت دختر رو هل میداد.عمو کیوان دستت درد نکنه.!
گفتم که فرزند سالاریه.!داره دعوامون میکنه.
اینجا خوشحاله. داره دس دسی میکنه.وای خدا دندون واسمون نمونده.
نمیدونم چرا بچه های این دوره زمونه از حالا اینقدر تلفن دوست دارن؟گمونم فهمیدن که عصر ارتباطاته. جوجه تا گوشی میبینه اعم از بیسیم. باسیم .موبایل.راستکی .اسباب بازی.الو میکنه.اگه هم هیچ کدوم در دسترس نباشه و بگیم الو کن فوری دستشو میاره سمت گوشش و الو میکنه.از دست این خانم توی خونه کسی جرات نداره با تلفن صحبت کنه.اشکی میریزه که گوشی رو بدین به من.
اینم ارمغان گلی دوست جون ماهک.
شیرین کاریهای جدید.کشو ها و کمدها آرامش ندارن . اینجا رفته سروقت میز تعویضش.فعلاُ به همین عطرش بسنده کرده.
بهش میگم:" اَیه .بده به مامان." میگه:" نمیدم"
خب دوستهای عزیز دیدین چقدر دستمون پر بود.؟راستی ماشااله یادتون نره. تا بعد.....بدرود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:38 توسط ماهک |
|
|
ماهک عزیزم امروز ۹ ماه تمامه که توی این دنیا زندگی میکنی.تقریبا همونقدر که توی شکم مامان بودی .
عزیزم این دنیا خوبی و قشنگی زیاد داره ولی سختی هم زیاد داره.از همین الان از زمین خوردن و باز ایستادنت باید یاد بگیری که در آینده هم باید از زمین خورن نترسی.مثل همین الان برای بدست اوردن هر چیزی باید تلاش کنی.
ازوقتی به دنیا اومدی چقدر فرق کردی .ماشااله خانمی شدی واسه خودت.شیطون.مهربون و دوست داشتنی. حالا دیگه "مامان" میگی."بابا" میگی. هنوز این دو تا رو کامل یاد نگرفتی "دد" میگی و هر روز از ما ددر میخوای.پشت سر هر کسی که از خونه خارج بشه گریه میکنی.تو که در حالت عادی از بغل مامان بغل کسی نمیری اگه دم در ورودی کسی بهت بگه بیا بغل فوری مامانت رو میفروشی و میری بغلش. اما هنوز مرواریدهای خوشگلت در نیومده.این روزها لثه هات خیلی کلافه ات کردند. بی صبرانه منتظر مروارید های دهنت هستیم. دلم میخواد واسه در اومدنشون جشن بگیرم. اما چند تا عکس از دوستای کوچولوی دخترم این فاطمه دختر خاله مریمه.البته عکس مربوط به ۲ ماه پیشه.ماهک تازه یاد گرفته بود که بشینه.
با چه تعجبی ماهک نگاه میکنه .پیش خودش میگه چه جوری خیار رو تکه میکنه که من نمیتونم.
اینجا رفتیم عید دیدنی خونه ارمغان کوشولو.این دو قلو ها برخوردشون با هم خیلی با حاله. ببخشید عکسها یکم تاریکه تقصیر دوربین خاله نداست.
باز این دو تا وروجک تو هم گره خوردند.
این شیشه آب معدنی ماهکه که ارمغان برش داشته
ماهک:" با زبون خوش بدش به من!"
ماهک:"نمیدی؟؟؟" ارمغان:"نه"
ماهک:"گرفتمش..." ارمغان:"خودم خواستم بهت بدم"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 8:26 توسط ماهک |
|
|
سلام
عید همگی مبارک امسال اولین نوروزیه که خانواده کوچیک ما سه نفری شده وماهک گلم رو با شیطونیهاش سر سفره هفت سین داشتیم.
سه تایی با هم دعا کردیم برای سلامتی همدیگه واینکه خدا این روزای خوب رو از ما نگیره. من و بابا حامد هم واسه دختر گلمون یه عالمه آرزوی خوب کردیم. پارسال این موقع ماهک توی شکم مامان وول وول میخورد.اما امسال سر سفره هفت سین تا تونست ورجه وورجه کرد. ماهک جونم علاقه عجیبی به ریموت کنترل داره. وقتی میخورتشون با مخالفت ما روبرو میشه . برای اینکه بتونیم ازش عکس بگیریم کنترل رو دادیم دستش.اونم با تعجب. یه نگاه به بابا!
یه نگاه به مامان!!!
حالا خوردن کنترل با خیال راحت.
اینم یه عکس از دختر خوش خنده مامان
وای اینم پری قصه ها!
نگید دخترم شکل پسراست هااااا
تریپ اسپرته دیگه...
ماهک در سیزده بدر .بچه ام تعجب کرده میگه سیزده بدر چیه دیگه!!!!
ماهک:"هاا حالا فهمیدم....."
ماهک:"عجب آفتابیه.کجاست این عینک دودیه من؟"
لپهای جوجه کوچولو بعد از صرف غذا در سیزده بدر!
خدا رو شکر انگار سیر شده!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 13:12 توسط ماهک |
|
|
روز جمعه ماهک جونم رو بردیم پارک.اونجا هم نور زیاد بود هم باد سرد میومد. قیافه غمگین ماهک در بدو ورود دیدنیه! ببینید!
دیدم نور ماهکم رو اذیت می کنه عینکم رو بهش قرض دادم. عزیزم چقدر بهت میاد!!!!!!برات "دیور"ش رو میخرم.
آهان.اینجا دیگه جوجه به نور عادت کرد.
اولین تجربه های نشستن ماهک
حالا دیگه هم میشینه .هم با عروسکها بازی میکنه ماهک: "وای خشته شدم.چقدر باهاتون باژی کنم .میخوام یه کم روتون اشتراحت کنم!"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 7:57 توسط ماهک |
|
|
هفته پیش ارمغان جون ومامان وباباش اومدند خونمون.
ماهک و ارمغان رو گذاشتیم کنار هم.اولش یکم با تعجب به هم نگاه کردند.بعد شروع کردند با زبون خودشون با هم حرف زدن.ما که چیزی متوجه نمی شدیم.ولی خودشون کلی حال میکردند.وقتی خوب صمیمی شدند شروع کردند به شیطونی .خیلی از دستشون خندیدیم.هی غلت میزدند. به هم گیر میکردند.پای این میرفت تو دهن اون.ولی جالب بود که از پس هم بر میومدند. اینم یه عکس دو نفری خوشگل از این دو تا وروجک.البته ارمغان گلی پستونکی نیست ها!
اینجا دوتاشونو گذاشتیم توی تخت ماهک.ماهک که دید اسباب بازیش دست ارمغانه اونو از ارمغان گرفت.
ببینید ارمغان چه تلاشی می کنه تا پسش بگیره.
بعد از اونهمه ورجه وورجه چه خواب نازی رفته دخترم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:34 توسط ماهک |
|
|
دوستهای خوب سلام
بالاخره با کلی تاخیر ما اومدیم .ولی با دست پر تو این مدت که آپ نکردیم ماهک جونم کلی بزرگ شده .خانم شده. کلی کارهای جدید یاد گرفته.فقط حیف که مامانش گرفتار بوده و نتونسته به موقع اونها رو ثبت کنه. از همه مهمتر اینکه دخترم هفت ماهش تمام شده .خانومی شده واسه خودش.میگید نه؟ نگاه کنید چه حجابی گذاشته!
جذبه رو حال میکنید؟خداییش من که مامانش هستم حساب می برم وای به حال دیگران. قربونش برم .عزیز دلم به آفتاب عادت نداره .بعد هرگز که اومده بیرون اینجوری شده وگرنه دخترم توی مهربونی لنگه نداره.
اینهم یه عکس یه خورده مهربون تر
دوس دارم روسریمو اینجوری ببندم .چیه مگه؟!
عجب گاو خنده رویی.با من دوست میشی؟
اولین روزهایی که ماهک جونم تلاش میکرد تا چهار دست و پا بشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 13:55 توسط ماهک |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
ماهک جونم اومده تا مهد کودک خاله نازی(تک گل) رو رسماْ افتتاح کنه "خاله نازی ایشاا.. که مبارکت باشه و پاقدم من همونطور که گفتی برای مهدت خوب باشه"
وقتی وارد مهد شدیم، ماهک کلی غافلگیر شده بود. همه جا رنگی و پر از عکس و عروسک. بچه ام نمی دونست چیکار کنه شروع کرد به گریه و غریبی کردن. عکسها رو که نشونش می دادیم تا بلکه آروم بشه، ولی اون سوز و گداز گریه اش رو بیشتر می کرد. بعداز حدود یک ساعت به محیط عادت کرد و اخلاقش خوب شد.
با تعجب داره بررسیش میکنه.آیا می پسنده؟
هورااا معلومه که خوشت اومده.که اینقدر خوشحال و ذوق زده ای. عزیزم فعلا رانندگی با اینو یاد بگیر.بابا حامد قول داده واست "جِنتو" بخره.
" ای عروسکهای خوشمزه آخرش بچنگتون میارم"
"بیاین تا بخورمتون دیگه" این عروسکهای بیچاره از دست ماهک خانوم آسایش ندارن. دست و شونشو بلند می کنه وقتی گرفتشون حالا نخورو کی بخور
نمیدونید روی سرامیک ها چه ویراژی میده.تازه وسط راه هی آهنگ عوض میکنه.
الهی قربونت برم . چه اعتماد به نفسی! چه ژستی! بد نباشه یه دستی رانندگی میکنی
عزیزم ذوق چی رو میکنی؟اگه میدونستم اینقدر روروک دوست داری زودتر واست میگرفتم.
وای ماهک جونم !روروک که خوردنی نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 10:14 توسط ماهک |
|
![]() ![]()
اینم یه جور شیرین کاریه دیگه!!!!
ماهک در حال بررسی لیمو شیرین
تلاشی سخت برای خوردن لیمو شیرین
اینجا رفتیم خونه خاله سحر.دیدن پارمیس جون به سختی ماهک رو نشوندیم کنار پارمیس.آخه ماهک جونم هنوز نمی تونه بشینه
ای پارمیس خوش خنده و مهربون
ماهک متعجب !!!!!!!!!!!!!
تفاوت دست دختر و پدر
مقاومت ماهک برای گرفتن عکس از پای کوشولوش
آخر مجبور شدیم قلقلکش بدیم.ببخشید ماهک جونم تقصیر خودت بود قربون پاهای فینگیلیت بره مادر.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 10:27 توسط ماهک |
|
| صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آشپز كوچلو سايت عمو پورنگ سايت كودكانه بارداري و زايمان مدل لباس نيني انتخاب اسم اطلاعات پزشكي در مورد بارداري كتاب كودك نيني لند ني ني سايت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
| نویسندگان |
|
ماهک مامان فروغ و بابا حامد |
| پیوندها |
|
رونيكا اولين ثمره عشقم داليا جون |
|
RSS
|